شاخه سیب

دست دراز می کنم و می چینم...

شاخه سیب

دست دراز می کنم و می چینم...

شاخه سیب

سیب همانند معرفت است
سیب همانند حقیقت است
سیب همانند محبت است
سیب میوه صبر است
سیب میوه آن هنگام است که تو ناز می خری و صبورانه با تمام احساس درد را در آغوش می کشی...
که هماره البلاء للولاء بوده و هست...
سیب میوه ولایت است...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز سالگرد نامزدی من و همسرجانمونه! 
هنوز یادم نرفته که وقتی اولین بار اومده بود خونه مون توی اتاق نشسته بودم. خواهرم که اون موقع برای پیشواز دم در رفته بود توی اتاق اومد و پرسیدم: چه طوریه؟
گفت: لباسش بهش ابهت داده. خودش لاغره. خیلی بهش میاد عبا و عمامه.
دیگه نگفت که چشماش چه قدر خوشگله و چه قدر، قدر چشماشو میدونه و هیچ وقت در سالهای بعد نمیبینی که به نامحرم نگاه کنه!
چون نمیدونست.
دیگه نگفت که اخلاقش چه قدر خوبه و کار کردن توی خونه و انجام کارای خونه و بچه اصلا براش عار نیست تا اونجایی که جارو برقی کشیدن تقریبا میشه کار اون.
چون نمیدونست.
دیگه نگفت که اونقدر بیخیاله که یه وقتایی جیغتو در میاره که چرا فلان کار رو نکردی...
چون نمیدونست.
دیگه نگفت که خیلی وقتا حواسش پرت میشه و یادش میره که زنداری یعنی چی اما مطمئن باش دوستت داره.
چون نمیدونست...
خیلی چیزای دیگه رو هم نگفت چون نمیدونست. تنها چیزی که دید این بود که من دارم همسر یه طلبه میشم! 
اون دیگه ندید که زندگی با یه مرد از جنس دین که ممکنه ناب باشه یا نباشه، چه برکات و سختی هایی داره...
خواهرم که همیشه ترس داشت مرد دین نذاره من با خواهر بدحجابم رابطه داشته باشم، حواسش نبود که مرد دین میگه صله رحم واجبه! و دیگه نفهمید که من و همسرجانم برای رعایت این واجبات توی نه سال چه قدر سختی کشیدیم...
هیچ کس نفهمید که من چه طور به وضوح میدیدم که توی زندگی یه نفر داره من رو تربیت میکنه و چه قدر خجالت زده بودم که در حد و اندازه جایگاهی که خدا برام خواسته نیستم! 
یه نفر توی این زندگی بود که همسرجان هم وجودش رو درک میکرد و میگفت کسی داره ما رو سرپرستی میکنه...البته حضور خدا در همه زندگی ها حس میشه.
کسی که حتی توی تربیت بچه ها و درست کردن غذا و خیلی چیزای دیگه کمک من کمتر از خودم بود.
کسی دستم رو میگرفت و قدم به قدم یادم می داد که چه طور باید این راه و برم...این کس  آقای این سپاهی بود که من توفیق ورود به جرگه سواره نظام سربازانش رو پیدا کرده بودم...
امروز نهمین سالگرد شروع عشقبازی منه.



پ.ن: قبلا نمیگفتم همسر طلبه ام چون در حد این جایگاه نبودم و خیلی فاصله داشتم. الان میگم تا حواسم باشه که باید در حد این جایگاه باشم!
پ.ن: از صبح میخوام این حرفا رو بنویسم ولی وقت نمیشه. برای من و سعه صدرم دعا کنید.


۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۱
سیب