شاخه سیب

دست دراز می کنم و می چینم...

شاخه سیب

دست دراز می کنم و می چینم...

شاخه سیب

سیب همانند معرفت است
سیب همانند حقیقت است
سیب همانند محبت است
سیب میوه صبر است
سیب میوه آن هنگام است که تو ناز می خری و صبورانه با تمام احساس درد را در آغوش می کشی...
که هماره البلاء للولاء بوده و هست...
سیب میوه ولایت است...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

مال کی هستی؟

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۵۱ ق.ظ

چند روزه دارم به داستان خلقت آدم فکر میکنم.اونجا که فرشته ها به خدا میگن:چرا میخوای انسان رو خلق کنی؟اینم مثل قبلیا خونریزی راه میندازه...

و خدا جواب میده:هیس! ساکت!من یه چیزی از انسان میدونم که شما نمیدونید...

به قول بچه ها گفتنی،برامون مرام میذاره و آبروداری میکنه...برای انسانی که خودش میگه بل اکثرهم لا یعقلونه...برای انسانی که خودش میگه:ان الانسان لیطغی...

اما اینا رو فقط وقتی میگه که با خودمون حرف میزنه...اما جلوی فرشته ها آبرو مونو حفظ میکنه.به قولی ما رو از خود حساب میکنه...نسبت به فرشته هایی که کارشون عبادته، ما رو از خود حساب میکنه...

خدایی که کارش بی حکمت نیست؛جلوی فرشته هایی که کارشون عبادته و اطاعت ما رو ترجیح میده!! ما رو ارزشمندتر میبینه...


نمیدونم فهمیدید حرفم چیه یا نه؟

جواب مرام گذاشتن و معرفت خدا رو چه جوری بدم؟ کجا مایه افتخارش شدم؟ 

بگه که:حال کردی؟من اینو میدیدم! 

به این فکر میکنم که از چشمش نیفتم...

به این فکر میکنم که خدا من رو(من نوعی) به فرشته ها ترجیح داد و نشون داد من مال خدام. من چی رو به چی ترجیح میدم و مال چی یا کی می کنم خودمو؟!

توی همین اتفاقای روزمره آدم میفهمه مال چیه...



چیزای دیگه هم بود که بعدا میگم.


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۲۲
سیب

نظرات  (۵)

سلام علیکم
واقعیت اینه که ارتباط با خدا  و برای خدا شدن تمام زندگی شخص رو معنادار میکنه... تمام فعالیت های جزئی و به ظاهر ناچیز...
مثلا عشق بین زن و شوهر وقتی پایدار و عمیق میشه که هر دو عشق مشترکی به نام حق متعال داشته باشن و اون عشق رو مقدم بر عشق بین خودشون کرده باشن به صورت حقیقی...
چون عشق به خدا انسان رو لطیف میکنه... و وقتی انسان لطیف شد خیلی چیزا رو درک میکنه... این درک موجب میشه محبتش به همسر عمیق بشه و تاثیر گذار و پایدار...
مثلا وقتی شما مادر شدید حبی از فرزند در دل شما هست که اون حب رو یه جوون مجرد شاید درک نکنه مادر شدن صرفا یه سمت اعتباری نیست بلکه یک حقیقتی هست که شما اون رو دارا شدید این حقیقت به شما درکی عطا میکنه که هر چی با یه جوان مجرد صحبت کنید نمی تونید منتقلش کنید... 
لطافتی که در عشق به خدا در انسان پدید میاره از این جنس هست... این لطافت موجب میشه شما درک هایی پیدا کنید که دیگران ازش بی بهره ان... لذا نمی تونن بفهمن با وجود فلان ضعفی که در همسر شماست چرا شما اینقدر به همسرتون محبت دارید... این براشون قابل درک نیست و ممکنه پیش خودشون بگن داره ظاهرسازی میکنه...
از اصل دور نشم برای خدا شدن انسان رو به معنای حقیقی اش میرسونه... انسان برای خلیفة اللهی خلق شد... برای خداگونه شدن خلق شد... 

اما یه نکته مهم...
از کجا بفهمیم عشقی که به خدا داریم همون عشق صادقی هست که باید باشه؟... امام باقر فرمودن خدایی که شما در ذهن تصور میکنید ، مخلوق شماست...
از کجا بفهمیم عاشق خدای در ذهنمون نشدیم؟
نشانه اش اینه که ببینیم محبتمون نسبت به امامان معصوم و اولیای خدا چگونه هست... موضع مون در مقابل کسانی که در مقابل اولیای خدا ایستادن چگونه هست...
ببینیم شامه یعقوبی داریم یا نه... بوی امام زمان رو در شیعیان راستینش استشمام میکنیم یا با این بهونه که اینها معصوم نیستن لذا هرگز به هیچ کس اعتماد نمیکنم، اون خبث درونی مون که ناشی وسواس خناس هست رو توجیه میکنیم...

پاسخ:
سلام.
خیلی نظرتون رو قبول دارم...یعنی خیلی ها!

واقعیت اینه که هر خونه ای دری داره و فقط از درش میشه واردش شد و در ورود به خونه خدا و اهل خدا شدن جز ولایت نیست. نمیشه دوستان خدا و اولیاء ش رو دوست نداشت و اهل خدا بود! نمیشه به اوامر ولی خدا عمل نکرد و مال خدا بود...

و یه نکته این که: من نمیفهمم چرا اینقدر صفر یا صدی نگاه میکنیم و چراتر بدی یه نفر اینقدر خوبی های اون آدم رو میپوشونه؟
اولا هرکس صاحب یه خصلت های خوبیه که میتونه باعث بشه باهاش محبت آمیز برخورد کنیم و نگاه ملاطفت آمیز بهش داشته باشیم و ثانیا اگرم بدی داشته باشه چرا نگاه ما به بدیهاشه نه خوبیهاش؟ چرا دستمون به طرد کردن راحت تر میره تا پذیرفتن؟
اینو واقعا نمیفهمم! تا ه این در مورد قشر مذهبی بیشتر نمود پیدا میکنه. یعنی من مذهبی نمیتونم یه فرد مذهبی دیگه رو بپذیرم اما همین من یه نفر که مذهبی نیست رو میپذیرم؟ 

اگر هم گناهکار بودن یه نفر علت طرد باشه که آدم غیر مذهبی احتمال گناهکار بودنش بیشتره!
عرض کردم اینها زیر سر خبث درونی هست
انسانی که برای اعتماد کردن باید از هفتخان بگذره این اسمش عقلانیت نیست این خبثی در درونش هست که هرگز نمی تونه به هیچ کس اعتماد کنه.. اما هر کسی به سمت هم سنخ های خودش گرایش پیدا میکنه... اگر رفت به سمت غیر مذهبی بدونید سنخیتی بینشون هست
این شخص اگه اون خبث رو برطرف نکنه خیلی اوضاعش غم انگیز میشه... باید برای اینها گریست... واقعا در عذابن...هم در دنیا هم در آخرت...
و کم هم نیستن از این افراد...
اینها اگر در لباس دین و مذهب باشن نوعا خودشون رو با تابعیت از معصومین یا مومنین یا مقدسینی که حی و حاضر نیستن و از این نشئه رفتن فریب میدن...

پاسخ:
دقیقا مسئله همینه! ما توی مراودات روزمره آبروی قشر مذهبی رو در مقابل قشر غیر مذهبی نگه نمیداریم..گرایشمون بشتر به سمت غیر مذهبیهاست...


خبث درونی یعنی مثلا همون ملکات منفی(نمیدونستم جای منفی چی باید بذارم) و رذایل؟
مثلا چی میتونه باعثش بشه؟ 
همه عللش رو نمیدونم اما یکی از علت های اصلی اش تنگ نظری هست...
به اصطلاح علمی میگن : ضیق وجودی
نمیتونن بلند نظر باشن...
نشانه هاش هم راحت میشه پیدا کرد...
مثلا در روایت داریم اگر سائل فارِس (یعنی ظاهرا وضعش بد نیست) هم به سمت شما آمد ردش نکنید 
من میگم اگر نداشتی یا پولت رو نیاز داشتی و نمی تونستی بهش بدی باید در دلت غصه بخوری که چرا نتونستی ببخشی...

اما اگر دیدیم در مواجه با سائل اول شک میکنیم که آیا سائل واقعی هست یا نه... بعد اگر مطمئن شدیم سائل هست وقتی چیزی میدیم دو تا فحش به دولت میدیم که ...
این افراد نوعا به جای دست ، چنگال دارن... یعنی فقط میگیرن ، دهش ندارن... چنگال مال حیواناته دیگه... حیوانات از چنگال فقط برای گرفتن استفاده میکنن... اما خدا به انسان دست داد... دست هم میگیره و هم میده...
افرادی که سخت دل میکنن و دهش پایینی دارن باید هشیار بشن و این نقیصه رو برطرف کنن والا یه جای جلوی حق وامیستن
پاسخ:
خود این ضیق وجودی منشاء خاصی نداره؟
مثلا یه باور یا رذیله که ریشه تنگ نظری باشه؟
حسادت هم از تنگ نظریه یا تنگ نظری از حسادته؟
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۰:۴۲ جناب دچار
قشنگ بود ...

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت بازآی! که دیرینه ی این درگاهی...
حافظ
پاسخ:
ممنون.
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۳۶ .. مَروه ..
سلام
اونهایی که دهش ندارن یه جایی جلوی حق وایمیستن...
دارم فکر میکنم چطور خدا با یک «طلب» با یک غبطه راه رو برای آدمی باز میکنه تا برسه به مطلوبش...
فهمیدم یک چیزی که اگه از خدا بخوای واقعا از خدا خواستی رفع رذایل و تبدیلش به محاسنه...
یه وقت هایی که میری کربلا میری امامزاده میری پیش شهدا میگی من اسن رذیله رو نمیخوامش... آه میکشی طلب میکنی که به یک فضیلتی بدل بشه چجور خدا قشنگ ازت میگیرتش...
یه جوری که گاهی خودت هم نمیفهمی چطوری...
*
من واقعا معتقدم اگه همه چی نباشه خیلی چیزها فقط با خواستن شروع میشه، «بخوای» که هدایت بشی، «بخوای» که عاقبت بخیر بشی،«بخوای» که سربلند بشی...
ممکنه زود بهش نرسی یا مثل من سطحت پایین تر از خواسته ات باشه و فعلا تو پیش نیازهای اون طلب به سر کنی اما خدا از همون لحظه که «میخوای» برنامه ریزی اش رو برات شروع میکنه...
پاسخ:
سلام
موافقم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی